ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

114

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

با نصارى جنگى جاناجان مىكرد . نصارى به كار ايشان فروماندند و به هيزم و سرگين در زير برج آتش زدند چنانك از قوت حرارت درو حوض آب ذخيره به جوش آمد . و اندرون برج به يك بار آتش بگرفت و همهء آن خانه و برج چون تنور آهنگران بر كورهء آبگينه تفسيده شد . آتش از برج بر بالا آمد و شعله زد و همه خانه فرو گرفت . ناصر با اصحاب و اتباع چون خردر خلاب خراب و كبوتر در مضراب اضطراب افتاد . مدهوش و متحير ماند و فرياد برآورد . و اهالى شهر اربل چون چنان ديدند با جوالهاء پر به كاه آكنده از خندق عبور مىكردند و به پاى برج مانند نردبان برهم مىنهادند . ناصر بعد خراب البصره و اصحاب او بعد از « آخر الدّواء الكىّ » خود را از آنجا پرتاب مىكردند و بر سر غرارهء كاه فرو مىانداخت [ ند ] . همه به سلامت برخاستند مگر يكى كه آتش او را دريافت و بسوخت . بعد از آن تا مدت يكسال به اتفاق با قوم قلعه حصار مىدادند ، چون در قلعه زاد و ذخيره كم شد نصارى از ولايت اربل شبهاى تار تيره غذا و اطعمه و اشربه مىآوردند و بر قلعه مىبرد [ ند ] و مسلمانان بر راهها محافظت مىنمودند و حمولات و مجلوبات از نصارى باز مىگرفتند و خداوندانش هلاك مىكرد [ ند ] از جملهء عجايب ايام و غرايب شهور و اعوام يكى حكايت سگى معلّم است كه او را در قلعه كاغذ بر گردن مىبستند و از قلعه نامه پيش ترسايان مىبرد و باز مىآورد . و از مسلمانان هيچكس از سرّ اين راز آگاه نه . روزى سگ را با نامه بگرفتند و به پاى قلعه برابر نظر نصارى بكشتند . از براى قتل سگ از جانبين جنگى صعب برفت . و ديگر وقعهء مرّه 115 بود . زنى نصرانى كه جوالى پر طعام و زاد هر شب در خندق مىانداخت و به شب اهل قلعه آن را مىداشتند و بر بالا مىبرد [ ند ] . روزى اين زن را بگرفتند و كيفيت احوال پرسيدند . اقرار كرد كه